تبليغاتX
خودمونی
درباره ما
سلام....


لینکستان
لوگوی دوستان

لینکدونی
امکانات

صفحه ی خانگی خود کنید ! ارتباط با مدیر بلاگ ! اضافه به علاقه مندی ها !  RSS

آمار بازدید :


تبلیغات
 
 
 
 
 

لینک ثابت |




چرا بکگراند زندگیمونو نمی تونیم اونطور که دوست داریم نقاشی کنیم؟ بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر این زندگی بیرحمه! حتی نمی تونی فریادیو که تو گلوته آزاد کنی، دورو برت پر از آدمه ولی احساس تنهایی می کنی انگار تو این دنیای بزرگی که خدا نقاشی کرده هیچ جایی واسه ی تو نیست، هیشکی نمفهمتت ، همه تورو بیرحمانه واسه ی خودشون می خوان نه واسه ی خودت ، چه خودخواهانه!
شاید فقط نقاشه که تورو واسه خودت نقاشی کرده و صادقانه دوست داره آه که اگر نداشتمش..
خدایا، عاشقتم و عاشقانه می پرستمت
نوشته شده توسط عطیه
 

لینک ثابت |

بار الها:

من در کلبه ی درویشی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری :

من همچون تویی دارم که تو نداری.

                                                                                 امام سجاد(ع)

اینم یه جمله ی قشنگ که فقط یه عاشق دلباخته می تونسته بزنه

نوشته شده توسط حافظ

لینک ثابت |

اه اگر این اسمان بی ماه بود...!

خوش تر از شبهای مهتاب بهار   

عالمی دیگر کجا دارد خدا؟

 عالم عشق و امید وارزوست 

عالم تنهایی و اندیشه ها

در فضایی روشن و بی انتها 

  راه سوی اسمان ها باز بود  

چشمه ی نور و صفای ماهتاب                          

روح من دیوانه ی پرواز بود!

                                                                               اسرا...  

                                                                                سیر کننده در اسمان ها

نوشته شده توسط حافظ


ادامه مطلب

لینک ثابت |

عاشقم اما خجالت می کشم .... !


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.

تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

نوشته شده توسط عطیه
 

لینک ثابت |

یک روز هزار سال



یک روز هزار سال
دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟
با يک روز چه کار مي توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد
اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

نوشته شده توسط عطیه

 

لینک ثابت |

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان
تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان : سگ : اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه باهام مهربونه و بازی می کنه . اون باید خدا باشه! گربه : اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه . باهام مهربونه و بازی می کنه . من باید خدا باشم !!!

دقت کردین بعضی آدما هم بلا نسبت ! این مدلی اند ؟!...

نوشته شده توسط عطیه
 

لینک ثابت |

وصیتنامه
 
 
 

من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم


پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با


رقبت گردن نهادند .


 قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز وتجاوز


قرار مي گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور


آسيا به دست شما مي سپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي


و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم .


 

جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در


هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ،


پا از اعتدال بيرون ننهادم .


 

حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت مي دانم زيرا : فرزنداني كه خداوند


بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات


مقتدر و باشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .


 

من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير


نمي گردد . مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت


مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر


 

اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و


 

بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ


بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست .


 

از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق


خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري


نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون


خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من


خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت و از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود .


ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن


نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم


خاك ايران را تشكيل دهد .


چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود . . . . .






نوشته شده توسط کوروش کبیر

انتخاب مطلب : عطیه

 

لینک ثابت |










 

لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسال شده